می ترسم
۸
میترسم ازآن روزی که یار از من جدا گردد
زمانه سخت میگیرد که یارم بی وفا گردد
ازین پایان بی دلدار میترسم
وازتو زندگی بی یار میترسم

۸
میترسم ازآن روزی که یار از من جدا گردد
زمانه سخت میگیرد که یارم بی وفا گردد
ازین پایان بی دلدار میترسم
وازتو زندگی بی یار میترسم


وقتی همراه فرزندت در پیاده رو راه می روی،
گاهی وقت ها خم شو و سنگی را از سر راه کنار بزن
وقتی کودکت پرسید:
بابا چرا این کار را کردی؟
برایش توضیح بده فقط بخاطر اینکه کسی زمین نخورد.
کارهای اخلاقی و انسانی مشابه انجام بده بدون اینکه مزدی طلب کنی
و حتی بخواهی دیگران بفهمند و از تو تقدیری شود!
این را هم بگو که آنها شاید هیچ وقت نفهمند کسی سنگی را از سر
راهشان برداشته تا از او تشکر کنند!
همه ی کارها را لازم نیست برای تشکر دیگران انجام داد.
مهربانی کردن های بی توقع را یاد بگیر
و به فرزندت یاد بده.
نکند روزها و ماه ها و سال ها بیاید و تو همیشه منتظر باشی بقیه خوبی کنند
و خودت فقط و فقط در ازای چیزی-هر چیز- به آنها خیر برسانی.
بعضی وقت ها یواشکی زیر فرش یا طاقچه اتاق اقوام سالمند، پول بگذار
و نگذار هرگز بفهمند تو این کار را کرده ای.
به فرزندت از همان کودکی یاد بده میتوان خوبی کرد
و منتظر پاسخ و حتی نگاهِ تشکرآمیزی نبود.

شیرینم و مغز سخنانم تلخ است
عیش همه عالم از زبانم تلخ است
من هم از خویش در عذابم کـه مدام
از گفتن حرف حق دهانم تلخ است
کلیم کاشانی
دست همیشه برای زدن نیست ...
کار دست همیشه مشت شدن نیست ...
دست که فقط برای این کار ها نیست ...
گاهی دست میبخشد ...
نوازش میکند .....
احساس را منتقل میکند .
..
گاهی چشمها به سوی
دست توست...
![]()
چون شمع میسوزم

کنی شرمنده خواهر را برادر
خدا باشد ، خدا پشت و پناهت
تو گفتی پیرو حق در جهانی
چه بوده غیر نیکوئی گناهت؟
دلم میسوزد از این چرخ گردون
که می آرد چنین بد از برایت
ولی دارد رسا امیدواری
بگردد خوش همه حال و هوایت
مشو نومید . شیطان این چنین است
مکن تکیه به کس جز بر خدایت
گیتی رسایی(رسا)

کاش
من و تنهایی و قبر و قیامت
چه سازم با همه بار حماقت
تمام گشت عمر من از جهل و نسیان
غم امروزوفردا کردمارا سخت پریشان
پریشانی زسوئی،کرده با خاکم یکسان
فشار اندرفشاردلبندودلدارو زخویشان
سلام التماس دعا
هر وقت دلم بیمار شد گفتم علی موسی الرضا

،
تنها توئی مشکل گشا مولا علی موسی الرضا
هر در رسیدم من زدم تنها دری مانده بجا
یک دم به من بنما نگاه آقا علی موسی الرضا
حاجت روا بنما مرا آقا علی موسی الرضا
شعر از وبلاک آقا جمال (خادم حرم امام رضا)

هنگامی که ثروتم دادی، خوشبختی ام را نگیر.
هنگامی که توانایی ام دادی، عقلم را نگیر.
هنگامی که مقامم دادی،
تواضعم را نگیر.
انگاه که تواضعم دادی ،
عزتم را نگیر.
وقتی قدرتم دادی ،
عفوم را نگیر .
هنگامی تندرستی ام دادی،
ایمانم را نگیر . و آنگاه که فراموشت کردم ، فراموشم مکن
بگویم بتو ای عشق بیمار شدم

![]()
قطره ای ناچیز هستم در مسیر زندگی
می روم همراه رود تا راهی دریا شوم
نوشدارو بعد مرگم بی اثر باشد یقین
بی گمان روزی رسد یاران که بی پروا شوم
حال ایندل بد شده بدتر نمی گردد چرا
می روم در کنج عزلت یکه و تنها شوم
دست یاری راکنون کردم دراز ای دستگیر
من نمیدانم چه کردم اینچنین رسواشوم
مشت خاکی بوده ام در این زمین نازنین
گُل شود یارم اگر من هم چو او زیبا شوم
هستی اَم از کف برفته در مسیر زندگی
قامت( پیرو )شکسته کی دگر رعنا شوم

محتاج توام بجز تو یارب چکنم
دیشب بگذشت بگو که امشب چکنم
دردرگه تو راز و نیاز تا به سحر
با این دل بشکسته و این لب چکنم


مرغ عشق
درقفس افتاده ام پرواز میخواهم بیا
خوش صدای مهربان آواز میخواهم بیا
عمر من طی شد در این زندان تنگ
بی دل و دلبر شدم طناز میخواهم بیا
.jpg)
داغ دل
چون شقایق داغ دارد این دل دیوانه ام
از چه رو محبوس گشته با خودم بیگانه ام
همچوپیرو من بدنبال حقیقت رفته ام
راه را بیراه رفتم گو ئیا افسانه ام

یلدا
چه باید گفت درین خلوت نمیدانم تو میدانی
کنارم ای مه زیبا چرا یکدم نمیمانی
من و این ظلمت و شبهای طولانی کنارهم
شده یلدا شب و شبهای من پیرو تو میدانی
علی کارگر(پیرو)


خداوندا پناهم باش
خداوندا نگاهم کن
الهی خالق دنیا
بهشت را نگیر از ما
از این برزخ رهایم کن
نگاهی بر دعایم کن
خدای خوب و زیبایی
یقین دارم تو از مایی
بفکر بنده ات هستی
بگیر یارب زما دستی
که گردد زحق یارب
خدای من نگاهی کن سجودم را نگیر از من
به ایمان دلخوشم یارب وجودم رانگیر ازمن
الهی از میان اینهمه مخلوق آدمم کردی
بگفتی بر من مسکین اگر آدم شدی مردی


هزاران دل فدایت می کنم یار
منم در بند گیسویت گرفتار
لبت شیرین تر ازآب نباته
لبانت چشمه آب حیاته
هزاران دل فدای چشم مستت
چه نیکو می بری دل ناز شستت
رسیده لحظه دیدار ای یار
حلاوت داره لب بوسیدن ای یار
دل و دلبر کجا مو در کجایوم
مو هم دلخسته عشق شمایوم
علی کارگر (پیرو)


جام زیبایم به کنجی در قفس افتاده است
ساقیا باده کجاست جامم چر ا بی باده است
از زکات لب به لبهایش زنم بوسه دمی
جام را در دست باید جام زیبا ساده است
می پرستان بت پرستان می زدند طعنه به جام
از چه رو جام تهی در گوشه میخانه است
ساقیا رحمی نما جامی به دستم ده دمی
تا ببوسم روی او جام تهی افسانه است
اندرون ساغرم پر کن شراب معرفت
پیر و تنها تر شده راهی این میخانه است


از برای دانه ای گندم زجنت رانده ایم
ما کنون آواره و درتوی دنیا مانده ایم
مانده ایم سر در گریبان مات لیلی از چه رو
با زبان قلب خود یارب تورا ما خوانده ایم