هجر
بگردٌم دلبر و دلدار ما نیست
نمیدونم که این هجران ما چیست
به گرد خانه خَمار رفته
برفت و دلبرم گویا زما نیست

بگردٌم دلبر و دلدار ما نیست
نمیدونم که این هجران ما چیست
به گرد خانه خَمار رفته
برفت و دلبرم گویا زما نیست


خداوند متعال به بنده خویش فرمود:
آرزو داری که با ملائک هم پرواز شوی؟
عرضه داشت: آری.
فرمود:پس باید به پنج خصلت آراسته شوی:
آنکه در مهرورزی همچون خورشید بی دریغ
در تواضع همچون زمین خاکسار
در سخاوت مانند جویبار روان فیض بخش
در تسلیم و رضا بسان مرده ای بی اراده
و در رازداریهمتای شب تیره پرده دار و رازپوش باشی.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا دستان قدرتمند خداوند را در دستانم حس می کنم
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا هر روز صبح شاهد طلوعی دوباره در زندگی ام هستم.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا موفقیتهای کوچک امروزم مرا به اهداف بزرگ زندگی ام می رساند.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا سلامت هستم و قدر سلامتی ام را می دانم.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا درونم از کینه و دشمنی خالی است.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا دوستانی خوب و مهربان در کنارم دارم.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا هنوز ناگفته های زیادی در دنیا برای دانستن و یاد گرفتن وجود دارد.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا هنوز خندیدن و گریستن را فراموش نکرده ام.


از چه رو تسبح اَذکار خودم گم کرده ام
روز من تاریک گشته راه را گم کرده ام
نور حق است و حقیقت در دلم تابنده است
در شب بدرازچه رو مهتاب را گم کرده ام
روزگاری بوده؛آدم بودم،آدمییت داشتم
هَم زِ زّجر روزگار انسانیت گم کرده ام
موی در دستم نمی بینم بکّنم یار من
وَندرین بُرهه تو گویی دست را گم کرده ام
تا ز جَّنت آمدم بیرون شدم با زوجه اَم
در رّه این زندگی حوای را گم کرده ام
زندگی بی عشق شطرنجیست که شه در قَلعه است
من دراین میدان شطرنج شاه را گم کرده ام
گم که نه پاره شده تسبیح{پیرو}خسته ام
سر نخ این ماجرا این رشته کوتاه را گم کرده ام



دوش درخلوت دل دلبر و دلدار نبود
باخدابودم وجزحق بَرمن یار نبود
رمضان هست و شب و عیش و نیایش تا فجر
درگلستان عمل هیچ گلی بی خار نبود


ای دوست زِما خبر داشت خدا
دادست بما هر آنچه می باید بود
ما بَنده حَقیم و جَفا دور زِ ما
چون بنده حق پیرو او خواهد بود

مابنده حقیم و خدا در بَر ماست
دانم که همه حال خدا یاور ماست
هم یار خدا وهم غمخوار خداست
دانَم که خداوند همه جا داور ماست
از دل برود غم بماند شادی
با غم نکند دل مرا کس یادی
دیدم که خداوند همه جا یار من است
هم یار خدا وهم غمخوار من است



همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطهها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر
نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر
که اگر بتان چنیناند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

معشوقی را که چشم انتخاب کند
شاید عزیز دل نشود
اما آنرا که دل بپسندد بی گمان
نور چشم خواهد شد


گاه چون گیتی رسا و گاه چون کوه استوار
گاه باشد رسائی بیقرار و بیقرار و بیقرار
گاه در ان شاخه گل خاری چو من
گاه بر گلبرگ گل باشد ترنم بیشمار
گاه همچون برادر خاک پای راه اوست
خاک راه است پیرو در راه گیتی شرمسار


باد بود و بارش در آنشب طوفانی
ابر بارشی آغاز نمود هوای دل بارانی
![]()
از هم که جدا شدیم شدیم بیگانه
یک تن چو تو لیلی و یکی فرزانه
باید که یکی بیاد برا ی دل ما
کس نیست چو تو یکی عزیز دردانه
دوای درد دل ما وصل است بعد فراق
رسیده ناله از دل بگوش هفت آفاق
نام من باشد علی همنام مولایم علی
شیعه مولای خویش هستم علی بی معطلی
ساکنم در شهر مشهد شهر مولایم رضا
حضرت موسی الرضا هم نام زیبایش علیست
ساکن ایران زمینم خاک پاگ اولیا
رهبر من مقتدایم نام زیبایش علیست
یک علی رهبر امام مسلمین
یک علی را هم پیامبر گفت بعد من ولیست
نام من باشد علی همنام مولایم علی
شیعه مولای خویش هستم علی بی معطلی
تقدیم به
همه آن هایی که راه و رسم دوستی می دانند



گوئی که از چشمان تو الهام میباید گرفت
از آن لب عنابی هم پیغام می باید گرفت
بیرون زجَنت گَشتٌهً اًم باخوردن یگ دانه سیب
این جاذبه در قلب توست آرام می باید گرفت
با هر طنین عشق یار، دست و دلم لرزان شود
از آن نگاه دلربا ای دیده کام باید گرفت
بی تابم و راهی شدم در میکده ساقی بیا
جامی دگر بر من بده هی جام می باید گرفت
"پیرو "شدم دنباله رو از شام تا وقتی دگر
دانم که سیب در دست توست آرام می باید گرفت


هر زمان کز وطن خویشتن آیدیادم
به فلک می رسد از عشق وطن فریادم
جان بقربان وطن بادکه در مکتب عشق
بجز از عشق وطن یاد نداد اُستادم
احمد شاهرخیان --معاصر
خلیج فارسم من بازوی سُتوار عمانم
ز هرمز تا هویزه بی قرار از عشق ایرانم
چو مروارید کیش از گردن ایران در آویزم
چو کارون آب نیلی را به کام نیشکر ریزم
محمد تقی حر آبادی فراهانی --معاصر

ای عرب بنشین به جایت جُرم خود سنگین نکن
تو خلیج فارس را بانام خویش ننگین نکن
این خلیج از سالها در مُلک ایران بوده است
آب آنرا ای عرب باخون خود رنگین نکن
کاظم حمیدی شیرازی (کاظم)معاصر

ایران من ای خاک همایون من ایران
ای عشق تو آمیخته با خون من ایران
ای منبع الهام من ای شور رتو جاری
در شعر تر و نغمه موزون من ایران
حسین منزوی --معاصر
برگزیده از کتاب نمک کلام --بخش وطن

خوشا آن لحظه و آن لحظه ای یار
قرار و بی قراری بی قراری
چرا این لحظه دلتنگی عیان شد
چرا هجر و جدائی انچنان شد
نگاه عاشق دلدار و دلبر
بهم آمیخته تا روز محشر


جرعه فشاندیم به خاک و لب تشنه گزیدیم
تن عاشق تمنای وصال خدا را دارد





دل دیوانه مهیاست کجا شد لیلی
زچه رو رفت و دگر نیست ندارد میلی

دلبَرم نیست دلم بیکس وتنها شُده است
درگلستان عمل غرق تمّناشده است
رسم عاشق کشی اینک ره و رسم عشاق!!
می توان گفت چرا دلبرکم همچو زلیخا شده است؟
برلًبم مُهر سکوت است چه شد شعله عشق؟
شعله ها بر دل مجنون،قیس عاشق لیلا شده است
واژه عشق و وفا بر لب دلداران چیست؟
لب دلدار کجاست محو ثریا شده است؟
در زمین هستم و اکنون قمرم ماه توئی
زهره هم عاشقی وامِق و عًذرا شده است
ازرُخ ماه شًبم ابر کناری تو بُرو
شب بًدراست ببین ماه پیدا شده است
پیرو آمد که بگوید دل من تنها شد
واژه عشق ؛ دلم بیکس وتنها شده است
مشق عشق است و وفاما به کجا یار کجا
دلبری کرد چودید عاشقی والا شده است
حُرمت نام تو یاد تو بر این دل هستََََ
میتوان گفت که دل عاشق و شیدا شده است



دل قوی دار که یاران خدا ؛
زِ دلِ خَسته گُریزان شُده اَند ؛
ماه عشق است رمضان روزه سر آمد باشد
روزه گیران همه وقت خوب و سَلامت باشند
حق و یاران حقیقت همه جا در بَر هم
ماه حق است ، همین ماه تلاوت باشد
((((پیرو))))

اُمیدوارم خوشتان بیاید
http://s8.picofile.com/file/8296128542/003.mp3.html
روزی بگذشت زِِعُمرما ای دلدار
این عمر گرانمایه چه زود می گذرد

کوتاه کند زمانه این دمدمه را
وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را
اندر سر هر کسی غروریست ولی
سیل اجل از قفا زند این همه را
دنیا همه هیچ
و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی ؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ.
حضرت مولانا:

دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچه از غم هجران تو بر جان منست
حضرت مولانا

نردبان این جهان ما ومنی ست
عاقبت این نردبان بشکستنی ست
لیک آن کس که بالاتر نشست
استخوانش زودتر خواهد شکست.
حضرت مولانا

استراتژی برخورد با رمضان متعلق به خیامه میفرماید:

در آخر شعبان بخورم چندان مِی🍾🍷
که اندر رمضان مست بیفتم تا عید
بسیار برام زیبا ست
خواننده و گرو ه کر زنان ترک اهنگ ممحمد رسول الله
http://s8.picofile.com/file/8295879350/1493104077988444.mp4.html

خوشنویسی اثر (هنرمنذ)


من چه هستم؟ که همه درس وفا کار شماست
ای برادر هرچه دارم همه از لطف شماست
منکه شاگرد صبورم همه جا در همه حال
اری آری که "رسا" مخلص و شاگرد شماست
گیتی رسائی


ایکه دوشیده ای مارا وفارا دیده ای
با خدا در جنگ گَشتی کی وفا را دیده ای
یا کُلاه بر سر گذاشتی یا کُلاه برداشتی
بین سر و آن سَر تو کردی خدا را دیده ای؟
ایکه در هر گُلعزار تخم محنت کاشتی
در کویر لایزال زندگی ایا صفا را دیده ای
در کمند کردی تو آهوی مرا و اَندر قفس
ضامن آهو رضا(ع) شد آن صحن و سرا را دیده ای
ای نزول خوار شیاد ای کلاه بردار پست
زندگانی ها خراب شد بچه ها را دیده ای
چو زالو می مکد او شیره جان را
نزولخوار است و بر باد می دهد یکباره ایمان را
چو زالو می نشیند در کمین گرفتاران
که ویرانه کند یکباره سامان را
خدا لعنت کند هر چه نُزولخوارست درین مُلک
که جنگ با خدا دارد نزولخوار می برد یکباره ایمان را


الا ای دلبر و دلدار در بَند
تو در بََندی و من هم چو تو در بَند
گرفتار دَد و دیو و شُغالیم
نُزولخوار بُرده هستی ما شکاریم

اَ ز چشم تو الهام بگیرد مَه و خورشید
اَز شعر و شعورت بخزَد یکسره اُمید

چون جاذبه ای عشق تو هست عشق خدایی
باشعر قشنگ تو دل آرام بگیرد
یک جام شراب از برم افتاد و ندیدم
تا این که بگویم صنمی کام بگیرد
علی کارگر (پیرو)