شاه شطرنج

از چه رو تسبح اَذکار خودم گم کرده ام
روز من تاریک گشته راه را گم کرده ام
نور حق است و حقیقت در دلم تابنده است
در شب بدرازچه رو مهتاب را گم کرده ام
روزگاری بوده؛آدم بودم،آدمییت داشتم
هَم زِ زّجر روزگار انسانیت گم کرده ام
موی در دستم نمی بینم بکّنم یار من
وَندرین بُرهه تو گویی دست را گم کرده ام
تا ز جَّنت آمدم بیرون شدم با زوجه اَم
در رّه این زندگی حوای را گم کرده ام
زندگی بی عشق شطرنجیست که شه در قَلعه است
من دراین میدان شطرنج شاه را گم کرده ام
گم که نه پاره شده تسبیح{پیرو}خسته ام
سر نخ این ماجرا این رشته کوتاه را گم کرده ام


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:40 توسط علی کارگر {پیرو}
|