دوبیتی

توکل بر خدا کردیم و این شد
تو دیدی روزگار ما چنین شد
بریدیم از زَر و زور و زِ تزویر
تُهی گشت دست خالی و همین شد

یکی دیدم امانم را بُریده
بریزم اشگ نُدبه من زِدیده
چو شبنم بر گل زیبای هستی
همان گل که خداوند آفریده

برو دلبر خدا یار تو باشد
بدیدم دلبرم خار تو باشد
گل و بلبل درین محنت سرایند
یکی گلبرگ یار بی تو نپاشد
اشعاری از مشاعره

ایکه گفتی از جدایی دَم مزن
طعنه بر این قوم بی آدم نزن آدمیت مُرده است خاکش کنید
ننگ میباشد اگر پاکش کنید
مُژده ای دل بخدا دلبر و دلدار تویی
شب تیره بگذشت قرص قمر یار تویی
شده ای همدم و همراه من و تنهایی
گل منَ هم به فنا رفت که بی خار تویی
میروی تا من پی درمان شوم
راهی میخانه رندان شوم
خوش هوایی گشته است ای ماه من
بلکه در این ماه با ایمان شوم
ترنم

تا تو گریان می شوی روح از تنم بیرون شود
دخترم،نازم،دلم از گریه ات دلخون شود
رهسپاری در دلم با عشق ای مهروی من
هرکه می بیند تورا در دَم پدر افسون شود
ناز کن هر آنچه میخواهد دلت بابا خریدارش شدم
قطره های اشگ تو بابا چونان جیحون شود
من بقربانت دمادم ای تَرنم می شوم
هرکه بدخواه تو باشد دخترم مجنون شود

توگریانی و من بابا فدای گریه های تو
بخند بابا برایم میدهم جانم برای تو
روان و روح بابایی عزیز و جان دلهایی
هزاران بار میگویم پدر جانم فدای تو
نوا و نور عشق ای دختر پیرو
بخند ای دختر بابا که می گِریَم برای تو
مرا عشق و امید هستی بگیر گاهی زما دستی
بخند تو بررخ پیرو که تو زیباترین هستی
مادر



دلا

دلا در عاشقی مجنون لیلایم
براه عشق یوسف چون زلیخایم
گهی غمگین تر از شیرین و فرهادم
ولیکن غافلم از خویشتن اینگونه شیدایم

ردای عشق

تاردای عاشقی را از خودم بیرون کنم
عاشق دلداه را وامانده و مجنون کنم
همچو یعقوب انتظار کوی یوسف میکشم
چون زُلیخا گَشته و دلداده را افسون کنم
زندگی

تو گویی زندگی زندان ما شد
چنین رنجی چرا بر ما روا شد
به چاه بیکسی افتاد یوسف
و یعقوب در ره او مبتلا شد
سخت محتاج نگاهی شده ام تا بسحر
سر شب تا بسحر بند دلم پاره بشد

شعر کوتاه

تو را اینگونه میخواهم
چنین مشتاق می خواهم
تو رای گل همیشه توی این باغ میخواهم
نمیخواهم که پرپر گرده گلبرگت
تو را با خاک میخواهم
که من خاک رهت هستم

دوبیتی
میان اسمان هم ماه نیکوست
تمام دلخوشی های من از اوست
شب و روزم به هم امیخته گردید
چرا روزم چو شب شد تیره ای دوست

دوستت دارم و میدانم که دوستم داشتی
رشته عشق و محبت را تو در دل کاشتی
من چطور پنهان کنم راز درون سینه را
این نوشته اینچنین است که ارزش داشتی

کشورم ایران

کشورم ایران سراسر پر زِشور
کشورَم ایران زمین مَهد غرور
فِتنه گر بیرون شو از شَهرم بُرو
چشم دشمن کور الهی کورِکور

ای که گفتی شعر از پرچم درود
گفته ای {پیرو}عزیز م اینسرود
فتنه و، آشوب وبلوا، کافی است
فتنه گر بیرون شو از شهرم دورود
رباعیات
روز هجران
روز هجران و شب فُرقت ما در گذر است
مهربان یار عزیزم کنون در سفر است
سفر عشق و اُمید است به دیدار تو یار
یاردلدار تو چندیست از کوی بتان دربدر است
جام
ساقیا رحمی نما جاِمی بدستم دِه دَمی
تاببوسم روی ساغر جام می افسانه است
در درون ساغرم پُرکن شراب معرفت
چون شراب معرفت این جرعه ها دردانه است
عقل و جهل
پیر میداند جوان هم پیر می گردد ولی
چرخ گردون است میگردد یقین بی معطلی
گفتیه ای که این جهان ارزش ندارد بر خسی
این بما گفتی لذا دیگر نگویی بر کسی
این جهان دار مکافات است یار
نی تو مجنون این حکایات است یار
لذت دنیا که بی ارزش شده
گوئیا مانند یگ کشمش شده
هرکسی درگیر نفس خویش شد
این تقابل بوده یا از پیش شد
پیرو اَم خالو مریدت ای مراد
پیر گشتم جوانی را کمی دادم به باد
بزم تنهائی دل پیرو.......علی کارگر
بر اساس شعری از وبلاک اندکی شعر طنز اقای رضا زمانیان
همیشه مهربان
ای همیشه مهربان بامن بمان
در نگاه عمر خویش مارا بخوان
بزم تنهائی دل پیرو.......علی کارگر
تا نقش خیال تو شب و روز ، اندر دل ماست
ما را تو بخوان و از خودت یار نَران
زندگی

زندگی چون چرخ و فللک در شهر بازی است
گاه میگردد به اوج گاهی به زیر نوعی بازی است
چرخ گردون است دنیا پر زنیرنگ و فریب
دلخوش است آنکس که با اسباب این چرخ راضی است
بزم تنهائی دل پیرو.......علی کارگر

رعنا

رفته بر رگهای من فقط عشق تو بابا
راحت جانِ پدر هستی تو ای رعنای ما
عشق را دیدم به چشمانت که هست همچون غزل
عشق و امید در بر رعنای من هست ای خدا
بزم تنهائی دل پیرو.......علی کارگر
انتظار ،محبس

ای دریغ از اینهمه زجر و جفای روزگار
از جفای روزگار باید کنیم جایی فرار

این چه دردیست خدایا که در جانِ من است
او کجا رفت همان دلبر مستانه که درمان من است
شب و روز در طلب عشق ،امید و ایثار
خانه محبس شده و گوئی که زندان من است
بفدای گل مهروی شوم درهمه حال
گل مهروی من است دلبر ایمان من است
همه شب تا به سحر چشم دارم به سما
آسمان ماه شب چهارده جانان من است
بزم تنهائی دل پیرو.......علی کارگر
عشق ، ایمان

درون سینه ها عشق است و ایمان
خدا داند همان یزدان سبحان
چرا پیمانه را مستان شکستند
درمیخانه را درهم شکستند
گلستان را خراب آباد کردند
تمام زندگی بر باد کردند
بسوی آسمان راز و نیاز است
در رحمت یقین دارم که باز است
یقین دارم گلستانیست زیبا
عزیزان مهربانان این دلِ ما
صدای نی دل غمدیده دارد
چه بارانی میان دیده بارد
صدای ناله وشیون شنید م
بجز رنگ خدا رنگی ندید م
سراغ از می دل و دلبر بگیرم
سراغ از نی چو غم در بر بگیرم
تو خود یابنده دِرِجهانی
تو ای پیرو زِنیکو مردمانی

پول

گو ئیا آقا شدی من بنده ای
بر لبم بی تو نباشد خنده ای
ایکه کردی دل نگارا پر زخون
برده ای مارا به سرحد جنون
پول هستی و اسیرانت فزون
دوستت دارم بسر حد جنون
چون بگویم پول جان ما فدا بنموده ای
گوئیا در ریز ریز جان ما هم بود ه ای
درد ملت ها دوایی پول جان
تو رئیس هر کجائی پول جان
گوئیا با بوی تو مست می شویم
پیرو گوید الت دست می شویم
هم بگویم پول خوب و ناز است
در دلار ها و ریالها راز هست
از من مسگین جدایی میکند
دائماََ با اغنیا اوهم نوائی می کند
گفته اند چرک کف دستی قبول
بر کف دست منم بنشین پول

چند میلیارد پول دنیا مارابس است
اینچنین گویم که چند برج و ویلا مارا بس است
من نمیخواهم زیاد وبیش ازین
گوئیا یک پارکینگ ماشین زیبا مارابس است
دل
چندیست چون گذشته از ما خبر ندارد
دیوانه ا ت شدم من، این دل نمی گذارد
از آن حوالی بگذر جانا نظر بماکن
هر شب تپیده قلبم گویا اثر ندارد
روزگار است

گُلرخی آمد به پهلویم نشست
دل چو دریا چشم چو آهو مست ِمست
قد رعنا بود و زیبابود رُخَش
بُرده اَم بر موی او بسیار دست
دست درازی سوی گیسویش کنم
آن که گیسویش چون آبشار هست
اَندکی پایین تر و لب بر لبَش
دادم و دیدم لبی سرشار ومست

روزگار حالا همین است ناز می باید خرید
سر گران شد عیب نیست گویا غاز باید خرید
گر بجنبد سر درین مقطع برای هر دلی
همدل و همراه وهمراز می باید خرید
حَریم


عاشقان درگهت بسیار باشند در حَریم
این حریم اَمن تو مُولا صَفایش بیحد است
جَنَتُ و فردوس اینجا ، ملائک در طواف
گفته اند، عاشقان گویا حریمُ سَرحَد است
بیشتر

بیشتر
روز و شب دیوانه ام بااو ولیکن بیشتر
میشدم دلتنگ یارم بی امان و بیشتر
همچو باد در زلف او جولان دهم من موبمو
تاکه باز گویم غم دل را برایش بیشتر
عاشقی
عشق را پیدا نمودم عاشقی برباد رفت
از سَرمن عاشقی و عشق بی بنیاد رفت
بی صدا گریان شدم من در دل شبهای خویش
ناله های این دل تنهای من فریاد رفت
بزم تنهائی دل
وصل و هجران از چه رو ماراجدا بنموده است
صبر کن تاکه ببینی غوره حلوا بوده است
تورادیدم در رویا ماه محفلم بودی
تویی که عمری در ظلمت گرفتاررِحِم بودی
گرفتارت شدم ناگه بپایت جان و دل دادم
دل و دینم گرفتی ای که عمری همدلم بودی

دلخوشی های من ای یار تو می باشی و بس
یار تو هستم و جز تو ندارم هیچکس

بارالها

امشب و هر شب دیگر بتو محتاجم من
خالقم روح بمن داده ای از خاکم من
خاک پاکم که با روح تو آمیخته ام
چون تو دادار منی باتو و بی باکم من
برادر

امید من خدا یارم برادر
زمینی هستم و ماهم برادر
درین شبهای ظلمانی درین دشت
رفیق و یار و همراهم برادر

آوار

ایرانی عزادار هموطنان داغدارشدند
باصدای زلزله در نیمه شب بیدار شدند


منِ دلخسته رادلبرنکرد یاد
تمام زندگانی رفت بر باد
چنین آوار بر جانم نشسته
منم بیکس شدم تنها وخسته

خدایا درد دل را باتو گویم 
خسته دل

منم آن خسته دل یارب هزاران آرزو دارم
هزاران زخم بر سینه زیاران مو بمو دارم
دلم را بیش و کم گاهی سرایی کرده اند بی مهر
چنین نامردمی این زخم کهنه را اَزو دارم
اَزو که با سلامی گرم صفای سینه ام بگرفت
همی دانم که در برزخ چون اورا روبرو دارم
گهی بازور و باتزویر ریا کردند و بر بَستند
رَه میخانه مارا !! ایساقی عَدودارم
فَغان و ناله و غوغا شده همراه و همدردم
دریغ افسوس که نه آبُ و شرابی در سَبو دارم
سبو بشکسته لیلایم گرفتار دَد و دیو است
درین وادی درین برزخ سرابی روبرو دارم
چگونه دام برچینم شوم ناجی درین دوران
توسل بر خدای مهربان کردم درین دنیای وانفسا چو او دارم
یکی از آرزوهایم زیارت خانه ات باشد با بینش
که با دلبر بگیرم دست دست همه جا دل به او دارم
خداوندا تو آگاهی و درد دوست میدانی
کمک کن پیرو را یارب که عمر رفته را در چشم او دارم

دو دو بیتی

کمی تا قسمتی دلدار من باش
بیا ای دلربایم یار من باش
به پایت جان دهم قابل بدانی
شوم همدم بیا غمخوارِ من باش
تو هستی
تو هستی و ی دنیا شور و مستی
وجود و عشق زیبایی به هستی
سراسر قلب من در طپش یار
چرا که یار زیبایش تو هستی






