عقل و جهل
پیر میداند جوان هم پیر می گردد ولی
چرخ گردون است میگردد یقین بی معطلی
گفتیه ای که این جهان ارزش ندارد بر خسی
این بما گفتی لذا دیگر نگویی بر کسی
این جهان دار مکافات است یار
نی تو مجنون این حکایات است یار
لذت دنیا که بی ارزش شده
گوئیا مانند یگ کشمش شده
هرکسی درگیر نفس خویش شد
این تقابل بوده یا از پیش شد
پیرو اَم خالو مریدت ای مراد
پیر گشتم جوانی را کمی دادم به باد
بزم تنهائی دل پیرو.......علی کارگر
بر اساس شعری از وبلاک اندکی شعر طنز اقای رضا زمانیان
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶ ساعت 14:38 توسط علی کارگر {پیرو}
|