Click to view full size image 

پیر میداند جوان هم پیر می گردد ولی
چرخ گردون است میگردد یقین بی معطلی
گفتیه ای که  این جهان ارزش ندارد بر خسی
این بما گفتی  لذا دیگر نگویی بر کسی
این جهان دار مکافات است  یار
نی تو مجنون این حکایات است  یار
لذت دنیا که بی ارزش شده
گوئیا مانند یگ کشمش شده
هرکسی درگیر نفس خویش  شد
این تقابل بوده  یا از پیش  شد
پیرو اَم خالو مریدت ای مراد
پیر گشتم جوانی را کمی دادم به باد

بزم تنهائی دل  پیرو.......علی کارگر

بر اساس شعری از وبلاک اندکی شعر طنز اقای رضا زمانیان

اندکی شعر طنز _ آفا رضا