ایکه دوشیده ای مارا وفارا دیده ای

با خدا در جنگ گَشتی کی وفا را دیده ای

یا کُلاه بر سر گذاشتی یا کُلاه برداشتی

بین سر و آن سَر تو کردی خدا را دیده ای؟

ایکه در هر گُلعزار تخم محنت کاشتی

در کویر لایزال زندگی ایا صفا را دیده ای

در کمند کردی تو آهوی مرا و اَندر قفس

ضامن آهو رضا(ع) شد آن صحن و سرا را دیده ای

ای نزول خوار شیاد ای کلاه بردار پست

زندگانی ها خراب شد بچه ها را دیده ای

 

یگشب بچشم خویشتن دیدم  جانم میرود
 
در آن شب ظلمانی  آرام جانم میرود 
 
او رفت گریان شدم سوزنده ام نالان شدم 
 
اما عزیزم دلربا دیدم که خندان میرود