فرهاد تیشه زد بر ریشه جان من و کوه را شکست


انکه شور بود فکر کرد شیرین شده جان راشکست


شستشوی حرمت ای جان کار دلاکان شده


اینهمه ناز و کرشمه کار بی باکان شده


ما گذر کردیم زخویش تا که زهستی بگذرم


چونکه میگویند ان دل جای ناپاکان شده