فرهاد
فرهاد تیشه زد بر ریشه جان من و کوه را شکست
انکه شور بود فکر کرد شیرین شده جان راشکست
شستشوی حرمت ای جان کار دلاکان شده
اینهمه ناز و کرشمه کار بی باکان شده
ما گذر کردیم زخویش تا که زهستی بگذرم
چونکه میگویند ان دل جای ناپاکان شده
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:58 توسط علی کارگر {پیرو}
|