مرارنجاندی و راندی زخود دیگرچه میخواهی


بساقه نزد گل خوارم  کنار برگ و گل زارم


مرارندانه میدانی  چنین مستانه میدانی


به بزم لیلی ومچنون چرا دیوانه میخوانی


روانم پاک ازرده است دلم را رنجها برده


تو گوئی کین دل پر غم هزاران سال هست مرده