بی نصیب از گرمی عطر نفسهایت شدم

در پس دیوار تنهائی شیدایت شدم

سالها گشتم بدنبالت پیدایت کنم

همچو مجنون بیابان گرد رسوایت شدم

عمر من درحسرت دیدار رویت طی شده

از چه رو رو ای دلبر فتانه مینایت شد

دلدادگی از شمع اموخته ام

اموخته ام سوخته ام سوخته ام

لخظه ناب و دل ارام که دارم ز شماست

اینچنین لطف و ارادت بحق بر تو رواست

تو چه خوب فهمیده ای رنج درون دل ما

این مگتوب شما ارزش ان بیش ز طلاست

 تونه بیگانه که  در جانی و جانان منی

درد دل را به تو گویم که تو ایمان منی

دل اسیر دل تنها شده است

این عجب نیست که شیدا شده است

بی تو در شهر غریبم غریب

تو که هستی دل گمشده پیدا شده است 

 علی کارگر