ای خوش به سفررفته از خویش حکایت کن


من اول ره ماندم ٬ تو عزم نهایت کن


آن حلقه که دامت شد ٬ آن دل که به نامت شد


گر این همه می ارزی ٬ باز آی و حکایت کن


در شهر تو وا ماندیم ٬ از قافله جا ماندیم


کس اهل مدارا نیست ٬ مارا تو رعایت کن


با یار بگو پیغام ٬ کز باده تهی شد جام


بر تشنه چو سقایی٬زین بیش عنایت کن


بگشا در و رخ بنما٬خون ریز و مکن پروا


اینک سر و اینک جان ٬آسوده جنایت کن


ما با همه تن گوشیم ٬از وصف تو مدهوشیم


این قصه ی شیرین را٬ صد باره روایت کن