از خویش حکایت کن
ای خوش به سفررفته از خویش حکایت کن
من اول ره ماندم ٬ تو عزم نهایت کن
آن حلقه که دامت شد ٬ آن دل که به نامت شد
گر این همه می ارزی ٬ باز آی و حکایت کن
در شهر تو وا ماندیم ٬ از قافله جا ماندیم
کس اهل مدارا نیست ٬ مارا تو رعایت کن
با یار بگو پیغام ٬ کز باده تهی شد جام
بر تشنه چو سقایی٬زین بیش عنایت کن
بگشا در و رخ بنما٬خون ریز و مکن پروا
اینک سر و اینک جان ٬آسوده جنایت کن
ما با همه تن گوشیم ٬از وصف تو مدهوشیم
این قصه ی شیرین را٬ صد باره روایت کن
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۳ ساعت 1:19 توسط علی کارگر {پیرو}
|