دلم دریای طوفانی شده
دلم دریای طوفانی شده کو کشتی و کو نوح نیست
ا ن قدر گریان شدم تا در بدن هیچ روح نیست
بی تو در گرداب غمها یم اسیر گردیده ام
خالفم ای مهربانم خلق این اندوه چیست
دردرون ایندل من هم که اشوبی بپاست
هیچ جای این جهان همچون دلم بی کوه نیست
خواستم چون یونس اندر کام ماهی تا رّوم
اندرین ظلمت چرا نوری نمیبینم این سو ز چیست
طاقتم طاق گشته و صبرم تمام است دلبرم
خنده هایم تلخ گشته صورتم رنجور نیست؟
زل زدم در جشم زیبای تو یکشب تا به صبح
ناگهان وقت طلوع گفتی سحر مطلوب نیست
جان من از درد و غم افتان و خیزان گشته ام
امشبم چون دوش وزن شعر بر اسلوب نیست
اشگ شوق ای خواهرم در دیده ام دیگر نکن
هوش از سر میرود تا که دلت غمگین بود
شاد باش و شاد زی چشمان خودرا تر نکن
س الها من بطلب بودم و این مهر و وفا
مهر تو سرشار و لبریز است بی خبر ترکم نکن
ا ی صمیمی مهربان مهسان زیبا بی غرور
ختم قران را بخوان و ختم قران ترک نکن
ن اله ها کردم من از هجر و فراق بی وفا
من که کردم ناله اما جان خواهر تو دیگر نکن